|
حرفی نزده بودند ولی انگار همان اشاره کافی بود.میگفت وقتی میخواستم دستش را ببوسم به محاسنم دست کشید.این را که میگفت اشک میدوید توی چشماش.از پیش امام آمده بود...
یک شال مشکی انداخته بود گردنش .هیچ وقت انقدر زیبا ندیده بودمش.چند روزی بود که مهدی به دنیا آمده بود و او تازه خبر شده بود.شب از نیمه گذشته بود.آمد و کنارمان نشست .تا خود صبح با هم گفتیم و خندیدیم...بچه را بغل گرفت و دو زانو کنار علاءالدین نشست .از مهدی چشم بر نمیداشت .توی گوشش اذان گفت و شروع کرد به حرف زدنبا او.انگار با یک مرد طرف بود.بعضی وقتها چقدر دلتنگ آن لحظه میشوم.
ساعت یک و دو نصفه شب بود.صدای شرشر آب می آمد.توی تاریکی نفهمیدم کی است.یکی پای تانکر نشسته بود و یواش طوری که کسی بیدار نشود ظرفها را میشست.جلوتر رفتم .حاجی بود...

+ نوشته شده به عشق حاج همت در یازدهم شهریور 1386ساعت 17:9  توسط دلسپرده ی همت
|