|
پیشاپیش مبعث رسول اکرم(ص)رو خدمت آقا امام زمان و و حاج همت و همه ی شهیدانی که به وب حاجی سر میزنند و همینطور خدمت
رهبر عزیز انقلاب و همه ی دوستان بزرگوارم تبریک عرض میکنم
و التماس دعا دارم
                           
                           
میدونی من چی دیدم؟من جدایی مون رو دیدم
زدم به شوخی که تو مثل سوسول ها حرف میزنی .گفت:" نه تو تاریخ بخون .خدا نخواسته اونایی که خیلی به هم دل بستن زیاد کنار هم بمونن."
+++
بین نماز ظهر و عصر کنی حرف زد قرار بود فعلا خودش بماند و بقیه را بفرستد خط.
توجیه هاش که تمام شد و بلند شد برود همه دنبالش راه افتادند.او هم شرع کرد به دویدن و جمعیت دنبالش .آخر رفت تو یکی از ساختمان های دو کوهه و قایم شد.
ما هم جلوی در را گرفتیم...
پیرمرد حدودا شصت ساله بود ولی مثل بچه ها بهانه میگرفت که باید حاجی را ببینم باهاش یه کاری دارم.گفتیم کارت رو بگو تا ما انجام بدیم .گفت نه اینجوری دلم آروم نمیگیره باید خودش رو ببینم.
ما هم به احترام موی سفیدش گفتیم :بفرما اینم حاجی تو اون اتاقه
...
حاجی را بغل کردو گونه هایش را میبوسید .و بعد انگار که بخواهد دل مارا بسوزاند
گفت :"این کار را میگفتم.حالا شما چجوری میخواستید انجامش بدید؟"

++++
یاحق
+ نوشته شده به عشق حاج همت در نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:54  توسط دلسپرده ی همت
|