|
ّّآی دونه دونه دونه نون و پنیرو پونه
پهلوون تو جبهه
فرشته ای تو خونه

رفته بود سر کمدش و با وسایلش ور میرفت.هروقت از دستم ناراحت میشد این کار را میکرد یا جانماز پهن میکردو سر جانمازش مینشست.
رفته بودم سر دفترچه یادداشتش و نامه هایی رو که بچه ها براش نوشته بودند خوانده بودم.به قول خودش اسرارش فاش شده بود و حالا از دستم ناراحت بود.
کنار دستم نشست و گفت ((فکر نکن من اونقدر با لیاقتم تو منو همونجوری ببین که تو زندگی مشترکمون هستم))
توی خودش جمع شد.انگار باری روی دوشش باشد.بعد گفت:((من یه گناه بزرگی به درگاه خدا کردم که باید با محبت اینا عذاب بکشم))
همه ی کارهایش رو حساب کتاب بود .وقتی پاوه بودیم صبح به صبح پا میشد و محوطه رو آب و جارو میکدو اذان میگفت و تا ما نماز بخوانیم صبحانه حاضر بود .کمتر پیش می آمد کسی در این کارها از او سبقت بگیرد.
خیلی هم خوش سلیقه بود.یک بار یک فرشی داشتیم که حاشیه ی یک طرفش سفید بود.انداخته بودم روی موکتمان.ابراهیم وقتی آمد خانه گفت((آخه عزیز من !یک زن وقتی میخواد دکور خونه رو عوض کنه با مردش صحبت میکنه اگه از شوهرش بپرسه اینو چجوری بندازم اونم میگه اینجوری))و فرش را چرخاند طوری که حاشیه ی سفیدش افتاد بالای اتاق))
--------------------------------------------------------------------------------------------
خدایا خسته و وامانده ام دیگر رمقی ندارم صبرو حوصله ام پایان یافته زندگی در نظرم سخت و ملامت بار است میخواهم از همه فرار کنم و به کنج عزلت بگریزم.آه دلم گرفته در زیر بار فشار خرد شده ام.خدایا به سوی تو می آیم و از تو کمک می خواهم جز تو دادرسی و پناهگاهی ندارم بگذار فقط تو بدانی فقط تو از ضمیر من آگاه باشی .اشک دیدگان خود را به تو تسلیم میکنم...
گوشه ای از دلنوشته ی دکتر چمران در 12 می 1961 امریکا
دلسپرده خیلی محتاج دعاست
وقتی حال و هوای دعا میکنید به یادش باشید
یاحق
+ نوشته شده به عشق حاج همت در چهاردهم تیر 1386ساعت 22:35  توسط دلسپرده ی همت
|