|
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور ندارد که من تنها ترین تنهای این تنها ترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم میخواهد از تنها ترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم راسبز...
سلام حاجی
منو یادت میاد....
منم دلسپرده ت.امشب خیلی دلگیرم.خودت میدونی سر چی .از همه چیز و همه کس دلم پره.از خودم که عقلمو دادم دست دلم و ایمانم و الان رسیدم به اینکه اگه فقط به عقلم تکیه میکردم و توقعاتم وضعم شاید از اینی که هست خیلی بهتر بود.از تو که یادت رفته منم هستم...حاجی الان 8 هفته س که نمیذاری بیام سر خاکت.درسته من بدم ولی دل به تو دادم حالا حتی نمیذاری بیام به دلم که پیشته یه سر بزنم ...
حاجی خسته ام منو دریاب دیگه از خاکی بودن اونم خاکی که بد ترین جنسو داره خسته شدم .دلم میخواد پرواز کنم دلم میخواد آسمونی شم.دلم میخواد اینی که الان هستم نباشم ...
کمکم میکنی؟حاجی ترو به حق همه ی بسیجی ها که دلتو برده بودن کمکم کن...

+ نوشته شده به عشق حاج همت در سوم تیر 1386ساعت 22:53  توسط دلسپرده ی همت
|