|

تابستان بود .چند نفری رفته بودیم باغ.یک ساعت بعد موقع برگشتن ابراهیم آمد سراغمون.
کیسه ی میوه هارا گرفت پشت سرشانجیر و گلابی ها رو که بین راه خریده بود وشسته بود تعارف کرد.گفتم نه اول شما بردارید .بقیه ش رو بدید عقب .
توی صندلی ولو شد .رو کرد به حسین آقا و گفت :می بینی میخواستم به خودمون بیشتر برسه همیشه دست من رو می خونه و بعد زد زیر خنده...
بچه ها کسل بودند و بی حوصله حاجی سر در گوش یکی برده بود و زیر چشمی بچه ها را می پایید .انگار شیطنتش گل کرده بود.
عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش.بچه ها دویدند دور آنها.حاجی عراقی را سپرد به بچه ها و خودش رفت کنار.آنهاهم انگار دلشان می خواست عقده هایشان را سر یک نفر خالی کنند ریختند سر عراقی و شروع کردند به مشت و لگد زدن به او.حاجی هم هیچی نمیگفت فقط نگاه میکرد.یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت پس سر عراق ی.عراقی رنگش پرید و زبان باز کرد که:بابا نکشید !من از خودتونم.و شروع کرد تند تند لباسهایی را که کش رفته بود کندن و غرغر کردن که "حاجی تو هم با این نقشه هات .نزدیک بود مارو به گشتن بدی حالا شبیه عراقی هاییم دلیل نمیشه که..."
بچه ها می خندیدند .حاجی هم می خندید...
گوشه ای از مناجاتهای شهید چمران
ای خدای بزرگ اکنون که به سراغ تو می آیم از تو هیچ انتظاری ندارم .آنچه کرده ام فقط به خاطر عشق تو بوده احساس وظیفه می کردم و انجام دادم.از تو هم هیچ انتظاری ندارم.فقط به سراغ تو می آیم.نمی دانم آنچه کرده ام مقبول نظر تو بوده است یا نه نمیدانم آزمایشی را که گذرانده ام رو سفید شده ام یا نه ...
به هر حال در این عالم جز عشق و محبت به به بزرگی و عظمت تو محرک دیگری نداشته ام.سوخته ام ولی از سوزش خود لذت برده ام.شمع بوده ام و از سوختن خود نور داده ام.غم و درد همیشه انیس من بوده اند.من با رنج و مشقت خو گرفته ام از هیچ کس و هیچ چیز هم هیچ انتظاری ندارم .به آنچه کرده ام و به آنچه داشته ام مغرور نیستم و شرم دارم از اینکه چرا اینقدر ناچیز بوده ام ....
التماس دعا.یازهرا
+ نوشته شده به عشق حاج همت در نهم خرداد 1386ساعت 21:10  توسط دلسپرده ی همت
|