|
قلم وضو بگیر!
بنویس از پهلویی شکسته، از چادری خاک آلود و قدی خمیده
قلم بنویس از سوختن خانه ای در میان شعله های آتش، خانه ای که روزگاری پیامبر(ص) اهالی اش را اهل بیت خود میخواند...
قلم بنویس از اشکهای دخترکی بر بالین مادر از دستان نحیف طفلانی که رو به آسمان است .
قلم از خیسی گونه های یک مرد از لرزش شانه های یک پهلوان بنویس. شانه هایی که حتی در خیبر هم تکانشان نداد...
قلم بنویس از دل تاریکی از شبی خلوت و ظلمانی که عاشقی تابوت معشوق را به دوش میکشد ...
قلم از اشک طفلان بی مادر بنویس از دخترکی 4 ساله که قرار است زین پس مادر برادران باشد
بنویس شاید ظلم خجل شود شاید کینه و بغض سر افکنده شوند و شاید دروغ مهر سکوت بر لب زند...
ایام فاطمیه تسلیت باد
-------------------------------------------------------------------------------
خاطرات بزرگمرد

ریخته بودند دور و برش و سرو صورت و بازوهاش را می بوسیدند.هر کار میکردی نمی توانستی حاجی را از دستانشان خلاص کنی .انگار دخیل بسته باشند ول کن نبودند .بارها شده بود حاجی توی هجوم محبت بچه ها صدمه دیده بود.زیر چشمش کبود شده بود حتی یک بار انگشتش شکسته بود.
سوار ماشین که میشد لپ هایش سرخ شده بود اینقدر که بچه ها لپهایش را برداشته بودند برای تبرک باید با فوت و فن برای سخنرانی می آوردیم و میبردیمش.
-
خوب حالا قصر در رفت ؟یواشکی آوردنش؟وقتی خواست بره چی؟بین بچه ها نشسته بودم و میشنیدم که چی پچ پچ می کنند .داشتند خط و نشان می کشیدند .حاجی را یواشکی آورده بودیم و توی چادر پنهان کرده بودیم.بعد که همه جمع شدند حاجی برای سخنرانی آمد .بچه ها خیلی دلخور شدند.
سریع سوار ماشین کردیمش تا چند صد متر ده بیست نفری به ماشین آویزان بودند آخر مجبور شدیم بایستیم و حاجی پیاده شود...

التماس دعا.یاحق
+ نوشته شده به عشق حاج همت در هفتم خرداد 1386ساعت 14:31  توسط دلسپرده ی همت
|