|
سلام به همه ی دوستان عزیزم .متاسفانه یه مدته که یه آفت اومده توی وبلاگهای مذهبی که با حرفای کثیفش میخواد قداست این وبها رو به بازی بگیره من نظراتم رو تاییدی کردم اما به خاطر مشکل مرورگرم نمیتونم زود به زود نظرات تایید شده رو چک کنم .ممکنه تا یه مدت طولانی تو نت نیام تا مشکل مرورگرم حل بشه.دعا کنید هرکی هر شری به اسلام و شهدا داره به خودش برگرده .در ضمن از وبهایی که پیشنهاد تبادل لینک دادن هم واقعا شرمنده ام.مرورگرم که درست شد حتما حتما مفتخر به لینک این وبها خواهم شد .التماس دعا.یاحق
كوه پرسيد ز رود
زير اين سقف كبود
راز ماندن در چيست ؟ گفت :در رفتن من
كوه پرسيد و من؟ گفت: در ماندن تو
بلبلي گفت: ومن ؟ خنده اي كرد و بگفت :در غزلخواني تو
آه از آن آبادي
كه در آن كوه رود،
رود، مرداب شود،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گريبان ببرد ،
و نخواند ديگر،
من و تو بلبل و كوه و روديم
راز ماندن جز، در خواندن من ،ماندن تو،رفتن ياران سفركرده مان نيست ،بدان
خاطرات بزرگمرد
چقدر دوست داشتم امام عقدمان كند.تنها خواهشم همين بود.گفت«هرچيز ديگه اي بخواهيد دريغ نميكنم فقط خواهش ميكنم از من نخواهيد كه لحظه اي از عمر اين مرد رو صرف خودم كنم.من نميتونم سر پل صراط جواب بدم»
تا بسيجي ها را ميديد ميدويد طرفشان .آنها هم.حاجي براي بچه ها يا يك پدر بود يا يه پسر ويا يك برادر.بعد از چند روز دوري مثل اينكه گمشده اي را پيدا كرده باشند دست ميكشيدند به سر و دوش حاجي و اورا مي بوييدند.
وقتي ميگفت فلان ساعت مي آيم مي آمد .بيشتر وقتها قبل از اينكه زنگ بزند در را باز ميكردم.ميخنديد.
پول نداشتم.روم نميشد به ابراهيم بگويم آخر گفتم پول خرد داري به من بدي؟اگه خواستم تاكسي سوار بشم...دست كرد توي جيبش مضطرب شد گفت صبر كن الان برميگردم.رفت و برگشت و پانصد تومان داد بهم ....بعد ها ديدم توي دفتر يادداشتش نوشته بود بدهكار است.اسم طرف و تاريخ آن روز را هم نوشته بود.نوشته بود كه يادش نرود.
در را باز كردم.توي تاريكي ايستاده بود.گفت :«خجالت ميكشم » و اومد توي روشنايي .زير چراغ كوچه.سرتاپا گلي بود...
وقتي مريض ميشديم چقدر بالاي سرمان گريه ميكرد .ميگفتم حالا از اين مريضي كه نميميريم ...گريه ميكرد.
+ نوشته شده به عشق حاج همت در دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:50  توسط دلسپرده ی همت
|