|
سلام.تصمیم گرفتم روند قبلی وبلاگ رو ادامه بدم...دیگه وارد مسایل سیاسی نشم.از اونایی هم که راهنماییم کردند ممنون.یاحق
دل قلم را گفت وضو بگير و قلم وضو گرفت و طاهر شد و نوشت آنچه را كه در خاكي افلاكي ديده بود.....
شب جمعه ست و من روي كلوخ هايي در يك بيابان نشسته ام كه مي گويند قطعه اي از بهشت است.اما تصور من از حال و هواي بهشت همين حال بود.خوب كه مي انديشم ميبينم شلمچه قطعه اي از بهشت بزرگان است و همه ي بهشت اين حقير.چشم ها را كه بر هم مينهم و عميق نفس ميكشم بوي شقايق مشامم را مينوازد.اينجا شلمچه است .خاكي پر از عشق خاكي ساده و بي آلايش كه بوي خدا ميدهد ... كنون درميابم كه خدا عطر شقايق دارد.دلم آرزو ميكند تا ابد در اين بيابان بنشينم . اين دشت پر شقايق هيچ گاه در تصوراتم نبود....شلمچه چه بگويم با تو كه زبان قاصر است از بيان سخن دل...چه بگويم شلمچه؟ ...از خاكت بگويم يا غروبت ويا از خورشيدت بگويم؟تو چه داري اي بيابان بي آب و علف كه اين چنين دلربايي ميكني؟تو چه داري كه تا بدين جاي عمرم در هيچ كجاي اين دنيا نديده ام؟اين احساس را تا كنون به هيچ خاك و سرزميني نداشته ام...
بار ديگر پلك بر هم مينهم ميخواهم مشامم را باز از عطر شقايق پر كنم .عطر ياس هم همراهي ميكند رايحه ي شقايق ها را...آري اينجا عطر ياس دارد.... عطر زهراي اطهر ....
گوش كن اينجا صداي شكسته شدن يك پهلو صداي آتش گرفتن يك خانه ي محقر مي آيد...اينجا صداي غربت مي آيد صداي بقيع.خاك خونين شلمچه با ياد دختر رسول خدا عجين شده .پس اين است رمز دلرباييت....
شلمچه خورشيد تو خورشيد شهر من نيست .زهراي مرضيه بر خاك تو ميتابد...آه كه عاشورا خواندن در اين خاك چقدر به دلت مينشيند.شايد چون كربلا نزديك است.السلام عليك يا ابا عبدالله ...و اين نوا را از هرطرف ميشنوي .عده اي ضجه ميزنند و سلامش ميكنند و عده اي در دل فرو ميريزند و آرام آرام خاك تشنه را با اشك شور تشنه تر ميكنند...السلام عليك يابن رسول الله...
گاه وداع است .دل كندن ازاين خاك چقدر دشوار است.پس دل نميكنم دل ميگذارم و راهي ميشوم.اما پيش از آن نميدانم چند بار بر خاك بوسه ميزنم تا توان جدا شدن يابم...و گاه جدايي خورشيد هم كم كم غروب ميكند شايد به اميد طلوعي ديگر در بهشت....((شلمچه خاك متبرك از خون عزيزان زهرا و محبان حسين فراموشم مكن))
10/1/86
اينجا چزابه ست مزار شهداي گمنام و التماسهاي دعا.چه خاك غريبي دارد اين چزابه .گوشه اي نوشته خطر ميدان مين.به ني هايي مينگرم كه شايد در ميانشان در روزگاران نه چندان دور شقايق هايي هم پرپر شده باشند.ميدانم طلب شهادت برايم خيلي زود است .اما ميطلبم آنچه را كه ميدانم لايقش نيستم ....
10/1/86
فكه داغ داغ .سرزمين عروج سيد شهيدان اهل قلم و قدمگاه پازوكي و چند صد تن ديگر از عزيزان زهرا......
روي شن ها با پاي برهنه گام بر ميداريم.اي خاك آتشين !لب چندين بسيجي ترك برداشته بود از تشنگي وقتي بر روي تو گام بر ميداشتند؟خورشيد فكه با هرم نفسهايت تن چندين لاله ي عاشق را تب دار تر كردي؟دلم ميگويد اين داغي از داغي عشق سرچشمه گرفته .آري اين هرم عشق لاله هاست .اينجا سرزمين عشق سوزان سرزمين جنون اينجا فكه است....
عمليات فتح المبين
با شهداي گمنام و غريب نجوا ميكنم هر كجا كه ميروي قتلگاه عده اي از مردان خداست.و گوشه اي شقايق روييده از خونشان واين شقايق ها برترين يادگاري ها هستند .نم باران ميزند .خاك بوي نم ميدهد.همه جا سبز است .گويي خوشيد اينجا با خاكش مهربان تر است...
و دهلاويه كه قدمگاه عارفيست چون چمران . مناجاتهايش چه عجيب بر دلت مينشيند.ميدانم كه اگر هرروزم را با يك جمله از عاشقانه هاي او آغاز كنم هرگز آن روزم آلوده نخواهد شد.
شب است و ما در دوكوهه ايم.اينجا منزلگاه عشاق است.ساختمان هاي قديمي كه بوي سادگي ميدهند .پيشتر ها وقتي همسان اين ساختمان ها را در شهر خودم ميديدم دلم ميگرفت .اما اينجا اين ساختمان هاي قديمي را طواف ميكنم.چون دلم خوش است كه شايد روزگاري حاج همت در همين اتاقكي كه من نشسته ام نشسته باشد.آه خدايا چه حس غريبيست .اينجا بوي همت ميدهد .بوي عشق...زمان كم بود هيچ فكر نميكردم كه اين سفر مرا به حسينيه ي حاج همت ببرد.اما انگار در فكه وقتي با لب تشنه به شهدا گفتم ممنون كه راهم داديد .حاجي كه نذاشت حتي يكي از يادگاري هاش رو ببينم خودش صدايم را شنيد.روز آخر بود و ميدانستم نميتوانيم به طلاييه و هويزه برويم .اما دو كوهه راهمان داد.و حاج همت اين اسطوره ي شهر دلم باز دلش به حالم سوخت ...
نماز صبح را در حسينه ي حاج همت خواندم. اين فكر كه شايد روزي حاجي همين جايي كه من حالا نشستم نشسته باشد روحم را چنان نوازش ميدهد كه ديگر توان برخواستنم نيست.به مزار شهيد گمنامي كه روبروي حسينيه آرميده ميروم و التماس ميكنم كه دعايم كندو راهي همان اتاقك ميشوم عكس بزرگ حاجي كه روبروي يكي از همان ساختمان ها نصب شده به من لبخند ميزند و من با لبخندم تمام عشقم را نثار روح بزرگش ميكنم كه چه جوانمردانه به چون مني محبت ميكند...
باراللها !سپاست ميگويم كه پايان سفرم در جايي بود كه رنگ و بويي از فاتح قلبم حاج همت داشت.
و اينك گاه وداع است با سرزمينهاي نور.چه تلخ است وداع با معشوقي كه نميداني آيا باز هم ديدارش ميسر ميگردد يا نه. ((اي عشق تنها اين راه لايق توست و اين چنين سرزمينهايي))
التماس دعا
+ نوشته شده به عشق حاج همت در یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:38  توسط دلسپرده ی همت
|