|
بعد از يه غيبت طولاني با يه سلام سبزو بهاري كه بوي عيد ميده برگشتم.سال نو ،هفته ي وحدت و ميلاد باسعادت فخر مسلمين ،پيامبر اعظم(ص)رو به همه ي مسلمين و به پيشگاه مقدس آقا امام زمان تبريك و تهنيت عرض ميكنم.عيدتون مبارك...
12 فروردين مصادف بود با تولد سردار خيبر يكي از عزيزان محبت كردن و داستان تولد حاجي رو تو بخش نظرات پست قبل نوشتن .ازشون ممنونم.اين چند وقته اينترنتم مشكل داره .خيلي از مناسبت ها به خصوص اربعين و 28 صفر قسمت نشد آپ كنم براي تولد حاجي هم كه گويا توفيق نشد كه بروز بشم.در ضمن امكان نظر دادن توي خيلي از وبلاگها كه از بلاگفا ساخته نشدند رو هم به خاطر همين مشكل اينترنتي ندارم.اما مطالب رو ميخونم.انشاالله بعد از رفع مشكل حتما نظرم رو هم راجع به مطالب خواهم داد.تو اين پست سفر نامه م رو به سرزمين هاي نور نوشتم .طولانيه تازه نصفش رو گذاشتم براي پست بعدي ولي اگر بخونيد ضرر نميكنيد.التماس دعا.ياحق...
...........................................................................................................
ديگر اين خانه مرا تنگ بود ماندن بي شهدا ننگ بود...
ناباورانه و براي اول بار راهي خاكي ميشديم كه ميگفتند كربلاي ايران است.چقدر در دل به خود ميباليدم.راه طولاني بود و دلهاي ما بي تاب براي در آغوش كشيدن خاك تبدارو خونين جنوب.اما گويي شهدا نميخواستند چون مني پا به زميني گذارد كه نام و ياد آنها قديسش كرده......
ميانه ي راه برف عجيبي شروع به باريدن گرفت.همه جا سپيد پوش بود و سياهي دل من هر لحظه هويدا تر ميشد.راه بسته شد و ما مجبور بوديم برگرديم.چقدر دلگير بودم.بغضم تركيد و اشكهايم چون سيل روان شد.با گريه و دلي تنگ به شهدا گفتم:من تا نيمه ي راه با خيال اينكه دعوت شده ام آمده ام.حالا شما با زبان ابر به من ميگوييد تو دعوت نشده اي ؟تو اشتباهي آمدي...؟بازگرد!؟اما من نيم بيشتر راه را آمدم.اين رسم معرفت نيست كه ميهمان را از نيمه ي راه باز گردانيد.اين از آن همه معرفتي كه از شما شنيده ام دور است...
با خود گفتم اگر برگرديم و من را راه ندهند ديگر از حاجي نمينويسم.نه اينكه ديگر دوستش نداشته باشم .چون محبت حاجي با سرشتم عجين شده .اما حالا كه تا اين حد از من بيزاراست دست از سرش بر ميدارم تا كمتر عذاب بكشد....دلم خيلي پر بود به حاجي گفتم درسته من بدم ولي امام رضا كه امام رضاست تا حالا من رو از نيمه ي راه بر نگردونده.يا كلا راهم نداده يا اگه راه داده تا آخرش ايستاده.حاجي جون اگه نميخواستي قبل از اينكه راه بيفتيم يه كاري ميكردي كه نيام.اين رسمش نيست كه از نيمه ي راه برم گردوني...
تند حرف زدم ولي ميدونستم كه حاج همت از دلم خبر داره و ميدونه چقدر دلداده ي اويم.ميدونستم اگر برگردم يعني بار گناهانم حتي از معرفت شهدا هم بيشتر بوده.بايد كمي زلال ميشدم و بعد راهي سرزمين نور ميگشتم....
شب بود و ما به اميد فردا كه شايد راه باز شود .دلم گواهي نيك ميداد و بعد فهميدم كه حق با اوبود...ديگر ميدانستم كه دعوت نشده ام ولي باز لطف شهدا شامل حالم شده شايد هم دلشان به حالم سوخته....
روزاول(اروند كنار و شلمچه)
9/1/86
كنار اروند نخل هاي سوخته نگاهت ميكردندگويي با نگاهشان به تو فخر مي فروختندكه ما سر داده ايم در راه دوست تو چه؟تو چه كرده اي براي اويي كه ميگويي دوشتش داري؟ميگويم من نبودم آن روزگاران كه زمان سر و جان بازي بود.پاسخ خوبيست براي تبرئه كردن خود.مي خندد يا به گويم نيش خندم ميكند و ميگويد:حالت را بنگر!كنون اگر اهل جانبازي هستي بودنت در آن روزها هم با سر و جان بازي عجين ميشد...
در خود مينگرم ....
چه كرده ام براي آناني كه در اين خاكها و زير اين آفتاب جان فدا كرده اند ؟براي نخل هاي بي سر چه؟هرچه بيشتر ميانديشم كمتر ميابم پاسخي...
به كنار رود ميروم ميگويم اروند تو چقدر گل آلودي؟!آهي ميكشد و ميگويد گل من از غبار چهره و خاك كفشهاي همان جان باختگان است.همين گل آلود بودنم ميزيبد مرا.با خود مي انديشم زيور من چيست؟آيا هست چيزي كه زينت كند روح مرا؟
نيزار را مينگرم ني ها به نرمي ميرقصند همه با هم و با چه عشوه اي!ميپرسم از چه اين چنين سر مستيد؟پاسخم ميدهند ما آنچه را كه تو شنيده اي ديده ايم .ديده هامان چون
شرابي ،مستمان كرده.وباز مستانه ميرقصند.ميگويم بگوييد برايم زان شراب.ميگويند گفتني نيست.بايد بودي و ميديدي....
و من به حال نخل هاي سوخته ، آب گل آلود و ني هايي كه از تشنگي رنگ به رخسارشان نمانده غبطه مي خورم....
ادامه دارد.....
+ نوشته شده به عشق حاج همت در نوزدهم فروردین 1386ساعت 17:2  توسط دلسپرده ی همت
|