|
سلام شما اومديد؟
ابراهيم بود .سرش را از بين گندم ها كه دسته دسته روي هم تل انبار شده بود در آورده بود .من و بابا جون هاج و واج مانده بوديم كه اونجا چه كار مي كرد.
ديشب مانده بود سر زمين.گندم ها را چيده بوديم و بايد يك نفر مي ماند كه دزد به آنها نزند.ابراهيم گفت ديشب چند تا شغال آمده بودن منم اومدم و اينجا قايم شدم.
فكرش هم وحشتناك بود .به ش نزديك شدم ((اگه مادر بفهمه چي مي گه ؟دادا! حالا نترسيدي؟))
ابراهيم زير چشمي نگاهم كرد و گفت :نه دادا خدا بزرگه.
آمده بود من را ببرد خانه شان .مي خواستند يك چاه بكنند.چرخ را برداشتيم و رفتيم.مدرسه ها تعطيل
شده بود و پسر بچه ها در كوچه ولو بودند.يكي شان فحش را كشيده بود به دوستش و يك ريز بد و بيراه
مي گفت.يه دفعه ديدم رنگ همت پريد.نمي دانم چي شنيد كه دست پاچه شد.رفت طرف پسر بچه و يك چك خواباند زير گوشش._تا او باشد ديگه از اين حرفها نزند.
تو راه پله نشسته بود و به پهناي صورت اشك ميريخت.مي گفت امروز تو راهپيمايي من رو نشونه گرفتن.اشتباهي غضنفري رو زدن.
انگار چيزي به ذهنش رسيده باشد بلند شد و اشك هايش را پاك كرد.
_فكر كردن با كشتن مي تونن جلو ما رو بگيرن.جلو آمد دستم را فشرد و گفت:((حالا به شون نشون مي ديم))
و از خانه زد بيرون.
به ش پيله كرده بوديم بيا بريم برات آستين بالا بزنيم .گفت باشه.فكر نمي كرديم حتي اجازه بدهد حرفش را بزنيم.گفت من زني مي خوام كه تا قدس همراهم بياد

+ نوشته شده به عشق حاج همت در بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:7  توسط دلسپرده ی همت
|