|
شب بود .زينب كبري كودكان را در خيمه اي نيم سوخته با زحمت خوابانده بود.ناگاه صداي شيون و ضجه ي زني به گوشش خورد .بي بي پيگير صدا شد.ديد رباب در بيابان نشسته و زاري ميكند .نزديك رفت و گفت رباب چرا شيون ميكني؟گفت امروز وقتي آب باز شد رفتم و جرعه اي نوشيدم.حالا سينه ام پر شير شده اما اصغرم نيست .زينب جان هنوز جاي چنگش بر روي سينه ام مانده. يا علي اصغر
+ نوشته شده به عشق حاج همت در یازدهم بهمن 1385ساعت 14:9  توسط دلسپرده ی همت
|