تبليغاتX
حاج همت شقایق پرپر
 
درباره وبلاگ

از طرف من به جوانان بگوييد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته شده است
به پا خيزيد و اسلام خود را در يابيد. ( حاج همت )

قلم وضو بگير
قلم فرياد و فرياد صد آه و افغان هزاران ناله و غوغا !قلم بنال !خون دل بريز بر توسن عشق ركاب
بزن و با آه و درد بنويس.بنويس از خباثت ها و از جنايتها از خون آشامان و ضحاكان.
قلم بنويس از رشادت ها از شجاعت ها از دلا وري ها و دلدادگيها!
بر پيكر دشت خون بنويس!از خون دل قلم!دلي كه بي دل گشته و خوني كه به وسعت دلدادگي
گلبرگ شقايق پر پر گشته است.
اي دل بنال!
اي قلم فرياد كن!
اي آه بسوز و اي اشك داغ داغ بر گونه ي تفتيده بريز!
قلم بنال!دل ناليده اشك چكيده صحراي جان سوخته و عشق بي فرياد آرميده!
در آرامشي با هزاران فرياد درون!



نظرسنجي
كد نظرسنجي در اينجا
پيوندها

گالري قالب وبلاگ
حاج همت
ابراهیم در آتش
حرم دل
عاشقان وصال
`رو قلب ما نوشته...
حسین تشنه لب
سفر کرده
بیم موج
دفتر کاهی
شخصی نویس
کانال ماهی
غروب شلمچه
خاکریز
لابقاءبلافراق
زندگی زیباست
کیمیای قلم
عدالت جو
یک جرعه عطش
عشق است به آسمان پریدن
مشترک مورد نظر
عمق دلتنگیها
تنهاترین سردار
چراغ
یاس نبی
من دوباره زنده شدم
یک فیلمساز جوان
شاید این جمعه بیاید شاید....
ما نیز دلی شکسته داریم ای دوست...
سکوت
اتحاد ملی انسجام اسلامی
صراط منیر
زمینی که میخواد آسمونی باشه
عطر نرگس
زده ام فالی و فریاد رسی می آید...
بوسه گاه سیمینوف
و پیامی در راه...
یاس کبود
عدالتجو2
تا ملکوت
عرش و عشق
راه آسمانی
تفحص سیره ی شهدا
دل شکسته

همتی ها

انجمن طراحان ايران
چراغ
پله پله تاخدا
زائر بقیع
من و گل نرگس
نسیمی از بهشت
گل نرگس
نسل سرخ
کربلا کعبه دلها
شلمچه
حاج همت سردار عاشورایی
حاج همت
ابراهیم در آتش
انتظارفرج
حرم دل
عشاق
عاشقان وصال

آرشيو همتی ها

آمار وبلاگ
كل بازديد ها :
کودکی های بزرگمرد

بعد از نماز تسبيح تربت را از جانمازش برداشت.باز هم خيسي دانه ها ابراهيم را لو داد.صداي مادر بلند شد:

مگه نگفتم ديگه تسبيح نجو تموم شد بچه.آقا جون خنده اش ميگرفت.ابراهيم خيلي ازش حساب ميبرد ولي نصف تسبيح تربت او را هم خورده بود. ابراهيم سرش را با مداد و كاغذ هايش گرم كرده بود.اين كار را از بازي با بچه محل ها و توي كوچه بيشتر دوست داشت.با صداي مادر لبهايش را جمع كرد و گفت:((خب دوست دارم ديگه))

 

مادر ميگفت آخه پاهات از بين ميره تو هم مثل بچه هاي ديگه كفش بپوش برو دنبال دسته.

ابراهيم چشمان ميشي اش را پايين مي انداخت و مي گفت:ميخوام براي امام حسين سينه بزنم

 شما با من كاري نداشته باشيد.

 

سر سجاده نشسته بود .ابراهيم تا فهميد نمازش تمام شده ميامد كنارش مينشست و مي گفت:

((مادر! حالا نماز بگو منم بلد شم)) چهار زانو ميشد و دستان ابراهيم را در دستش ميگرفت

نگاه ابراهيم به لبان او خيره ميشد.كلام به كلام ميگفت و او تكرار مي كرد.

يواش يواش چشم در چشم هم آيه به آيه ميخواندند تا اينكه او ساكت ميشد و ابراهيم ميخواند.

 

با حبيب و خواهرم حرفش شده بود كناري نشسته بود و هيچي نمي گفت.

-ابراهيم چي شده؟

-هيچي بعدا مي گم.

مي دانستم هيچوقت نمي گويد.بوسيدمش و به حال خودش گذاشتمش.هروقت با هر يك از ما دعواش ميشد همينطور بود.چند دقيقه ساكت مينشست يه گوشه.ولي خيلي طول نمي كشيد كه مي آمد و آشتي مي كرد و همان ابراهيم كوچولوي خودمان ميشد.

 

زود تر از هر روز آمد خانه اخمو و دمغ .مي گفت ديگر به سر كار در آن ميوه فروشي بر نمي گرددآخر اوستا سرش داد زده بود.

خم شد و صورتش را بوسيد و آرام صدايش زد.ابراهيم بيدار شد نشست.اوستا آمده بود هرطور شده

ناراحتي آن روز را از دلش در آورد و برش گرداند سر كار.اوستا مي گفت :

صد بار اين بچه را امتحان كردمپول زير شيشه ي ميز گذاشتم  توي دخل دم دست گذاشتم ولي يه بار نديدم اين بچه خطا كنه.

                                                                    

                                                          (صفحات 5-1 يادگاران كتاب همت )



+ نوشته شده به عشق حاج همت در  بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:4  توسط  دلسپرده ی همت 
مطالب گذشته
باز این چه شورش است
و باز هم دلتنگی...
قربون اون موقع ها قربون اون صفاتون دست منم بگیرید دلم تنگه براتون
بیا باز هم یاد لشکر کنیم...

والسُابقون السُابقون اولئک المقرُبون...
بسم رب شهدا...یکی بود یکی نبود...
سر دل خویش را چه گویم باتو چون عالم سر والخفیات تویی
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
خدا یا هر کس از تو حاجتی میطلبد من آمده ام ز تو تو را میخواهم(پیر هرات)
ای حسینی مسلکان یاران خاموش امام تا شما بودید هرشب ماجرایی داشتیم....
امشب برایم از دل بی همزبان بگو باید نماز گریه بخوانم اذان بگو
بسی گفتند و گفتیم از شهیدان شهیدان را شهیدان میشناسند

ادامه ی سفرنامه ی سفر به خاک آسمانی
نقداخراجی ها
الهي از من آهي و از تو نگاهي
گفتم کجا؟گفتا به خون.....
الهی دستمان گیر که دستگیری نداریم
خاطرات بزرگمرد
براي افزايش آمار وبلاگتان مي توانيد لينك خود را ، به لينك باكس ارسال كنيد .

CopyRight http://hajhemmat1368.blogfa.com .:. Tamplate Design by : GHALEBKADEH