|
بعد از نماز تسبيح تربت را از جانمازش برداشت.باز هم خيسي دانه ها ابراهيم را لو داد.صداي مادر بلند شد:
مگه نگفتم ديگه تسبيح نجو تموم شد بچه.آقا جون خنده اش ميگرفت.ابراهيم خيلي ازش حساب ميبرد ولي نصف تسبيح تربت او را هم خورده بود. ابراهيم سرش را با مداد و كاغذ هايش گرم كرده بود.اين كار را از بازي با بچه محل ها و توي كوچه بيشتر دوست داشت.با صداي مادر لبهايش را جمع كرد و گفت:((خب دوست دارم ديگه))
مادر ميگفت آخه پاهات از بين ميره تو هم مثل بچه هاي ديگه كفش بپوش برو دنبال دسته.
ابراهيم چشمان ميشي اش را پايين مي انداخت و مي گفت:ميخوام براي امام حسين سينه بزنم
شما با من كاري نداشته باشيد.
سر سجاده نشسته بود .ابراهيم تا فهميد نمازش تمام شده ميامد كنارش مينشست و مي گفت:
((مادر! حالا نماز بگو منم بلد شم)) چهار زانو ميشد و دستان ابراهيم را در دستش ميگرفت
نگاه ابراهيم به لبان او خيره ميشد.كلام به كلام ميگفت و او تكرار مي كرد.
يواش يواش چشم در چشم هم آيه به آيه ميخواندند تا اينكه او ساكت ميشد و ابراهيم ميخواند.
با حبيب و خواهرم حرفش شده بود كناري نشسته بود و هيچي نمي گفت.
-ابراهيم چي شده؟
-هيچي بعدا مي گم.
مي دانستم هيچوقت نمي گويد.بوسيدمش و به حال خودش گذاشتمش.هروقت با هر يك از ما دعواش ميشد همينطور بود.چند دقيقه ساكت مينشست يه گوشه.ولي خيلي طول نمي كشيد كه مي آمد و آشتي مي كرد و همان ابراهيم كوچولوي خودمان ميشد.
زود تر از هر روز آمد خانه اخمو و دمغ .مي گفت ديگر به سر كار در آن ميوه فروشي بر نمي گرددآخر اوستا سرش داد زده بود.
خم شد و صورتش را بوسيد و آرام صدايش زد.ابراهيم بيدار شد نشست.اوستا آمده بود هرطور شده
ناراحتي آن روز را از دلش در آورد و برش گرداند سر كار.اوستا مي گفت :
صد بار اين بچه را امتحان كردمپول زير شيشه ي ميز گذاشتم توي دخل دم دست گذاشتم ولي يه بار نديدم اين بچه خطا كنه.
(صفحات 5-1 يادگاران كتاب همت )
+ نوشته شده به عشق حاج همت در بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:4  توسط دلسپرده ی همت
|