|
بايد مي رفتيم جزيره با قايق رفتيم حاجي يك تسبيح قرمز داشت كه هميشه همراهش بود.خيلي دوستش داشت.تسبيح افتاد توي آب همينطور آب را نگاه ميكرد تا دور شديم.خيلي دور.
كارها خوب پيش نمي رفت.چندين بار طرح عمليات عوض شده بود.
خسته بوديم .رفتم اعتراض كنم. چشمان خسته اش را كه ديدم
زبانم بند آمد.
براي سركشي به بچه ها آمد توي سنگر .ميدانستم چند روز است چيزي نخورده.آنقدر ضعيف شده بود كه وقتي كنار سنگر مي ايستاد پاهايش
مي لرزيد.وقتي داشت ميرفت گفتم :حاجي جون بيا يه چيزي بخور.بي اعتنا نگاهم كرد و گفت:((خدا رزق دنيا رو رو من بسته.من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم)).و از سنگر رفت بيرون.
+ نوشته شده به عشق حاج همت در بیستم دی 1385ساعت 12:7  توسط دلسپرده ی همت
|